بلاگ

از ذهن من

[th_author_date_cat_comment]

امروز 25 فروردین سال 1404 هست

تصمیم دارم خاطرات و حرفایی که تو روز بهشون فکر میکنم رو اینجا بنویسم.

برای من شنیدن داستان زندگی آدما حکم تجربه اون زندگی رو داره

انگار خودم رو بجای اون شخص میذارم و میتونم کاملا درکش کنم

همین باعث میشه تو زندگی ای که فقط یه نفر به اسم بهاره با این سن با این خانواده و مشخصات و دوست و آشنا وجود داره, بتونه با شنیدن زندگی دیگران خودشون رو بجاشون بذاره و تجربه زیسته اونارو تو ذهنش تجسم کنه.

گاهی تجسم و تصور یه چیزی میتونه به اندازه انجام شدن اون اتفاق برای آدم لذت بخش باشه.

ما یکبار به دنیا اومدیم و تو این یکبار نمیتونیم همه چیز رو تجربه کنیم و همه جا بریم و با همه آدما ارتباط برقرار کنیم.

اما میتونیم با تخیلمون اون تجربه هارو تصور کنیم که.

 

یادمه مدرسه ای که بودم وقتی معلم موضوع برای انشا انتخاب میکرد همیشه یا میدادم دوستم که اسمش فاطمه بود برام مینوشت یا اگه خودم مینوشتم وقتی معلم ازم میخواست برم پای تخته و انشام رو بخونم, زمان خوندن انقدر از نظر خودم مسخره نوشته بودم که اکثرا کلی از خط های انشام رو موقع خوندن حذف میکردم.

حتی خودم روم نمیشد بخونمش 😂

الان که دارم بهش فکر میکنم شاید هم بخاطر اعتماد به نفس پایینم فکر میکردم که قشنگ ننوشتم و انشام مسخرست.

اما همیشه این تو ذهنم بود که دوست دارم نویسنده بشم.

چرا؟؟ نمیدونم

این روزایی که داره میگذره عجیبترین روزای زندگیمه.

هم خیلی تلخه هم درد داره هم رنج داره در کنارش شیرینی های خودش رو داره و یه خیال راحتی و آرامشی هم کنارش هست.

امروزم از صبح در حال فکر کردنم.

به اتفاقای زندگی

به چالشا

به مشکلاتی که اون لحظه اسمش مشکل بود اما بعدش که گذر کردم دیگه اسمش مشکل نبود لطف بود.

میرم که یکم بخوابم تقریبا یک ساعت دیگه قراره برم کلاس یوگای تارا

فعلا 👋🏻

[th_tag_blog]

اشتراک گذاری

[th_btn_qr]
[th_post_short_link]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سبد خرید

ورود

هنوز حساب کاربری ندارید؟

دلیل بازگشت وجه

×
واتساپ
پشتیبانی در ,واتس اپ
فروشگاه
فروشگاه
0 موارد محصول
حساب کاربری من